close
تبلیغات در اینترنت
با یك پا به كربلا می روم
پایگاه بسیج حضرت ابوالفضل(ع) آمل
قبل از این كه از طریق پشتیبانی مهندسی ـ رزمی جهاد به جبهه اعزام شوم، به عنوان راننده، برادران رزمنده را ازتهران به اهواز و بالعكس منتقل می‎كردم. تا این كه از رسانه‎های گروهی اعلام شد كه به راننده لودر و بلدوزر نیاز است. فوراً به جهاد استان تهران مراجعه كردم از آن جا نیز به ستاد پشتیبانی اهواز اعزام گردیدم از آن جا هم به اصفهان مأمور شدم. هدف من از آمدن به جبهه، خدمت به اسلام و انقلاب بود. تا بتوانم به مسئولیتی كه شهدا بر دوشم نهاده بودند عمل كنم. به دلیل شناختی كه از تعمیران داشتم، مدتی…

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ

قبل از این كه از طریق پشتیبانی مهندسی ـ رزمی جهاد به جبهه اعزام شوم، به عنوان راننده، برادران رزمنده را ازتهران به اهواز و بالعكس منتقل می‎كردم. تا این كه از رسانه‎های گروهی اعلام شد كه به راننده لودر و بلدوزر نیاز است. فوراً به جهاد استان تهران مراجعه كردم از آن جا نیز به ستاد پشتیبانی اهواز اعزام گردیدم از آن جا هم به اصفهان مأمور شدم. هدف من از آمدن به جبهه، خدمت به اسلام و انقلاب بود. تا بتوانم به مسئولیتی كه شهدا بر دوشم نهاده بودند عمل كنم. به دلیل شناختی كه از تعمیران داشتم، مدتی به عنوان مسئول تعمیرات دستگاهها خدمت كردم. لیكن از احداث خاكریز و كارهای خط مقدم نیز غافل نبودم. كار ما پشتیبانی است و هر چه خاكریز بیشتر بزنیم جان تعداد بیشتری از رزمندگان در برابر گلوله‎های دشمن در امان خواهد ماند. به همین جهت همیشه قبل از عملیات، برادران جهاد تا قلب دشمن پیش می‎روند. و حتی در حین عملیات نیز پا به پای برادران پیاده سنگر به سنگر با خصم می‎جنگند.
جالب است اگر بدانید كه در جبهه به برادران جهاد «سازمان مسكن جبهه» نیز می‎گویند همان طور كه مردم در شهرها نیاز به خانه و مسكن دارند. خانه یك رزمنده نیز سنگر اوست كه توسط جهادگران زده می‎شود. این برادران از حالات به خصوصی برخوردارند و برنامه دعاها و نیایش‎های عجیبی دارند.
بعدها گروهی را در اختیار من گذاشتند تا به آنها آموزش‎های لازم را بدهم، مدتی به این كار مشغول بودیم تا این كه شب عملیات فرا رسید. همان شب معروف، شبی كه همه رزمندگان آرزوی رسیدن آن را دارند و در انتظارش لحظه شماری می‎كنند. در این عملیات من مسئول گروهی بودم كه نام بهشتی (3) را بر آن نهاده بودند. مأموریت ما عبارت بود از رفتن به خاك عراق و در منطقه پاسگاه زید، و احداث یك خاكریز كه به طرف بهشتی (2) كشیده می‎شد. و بهشتی (2) نیز یك كیلومتر جلو برود و به طرف بهشتی (1) خاكریز بزند. و بهشتی (1) نیز كار را تا پایان ادامه دهد. تا عملیات مهندسی رزمی تكمیل گردد.
آن شب پشت بی‎سیم قرار گرفتم و لحظه به لحظه موقعیت خود و خاكریزها را گزارش می‎كردم. اتفاقاً برادرانی كه در آن شب وارد عمل شده بودند، تازه كار بوده و از تجارب زیادی برخوردار نبودند. به همین دلیل، من در كنار آنها حركت می‎كردم. تا ضمن این كه به آنها روحیه می‎دادم، كارهای لازم را هم به آنها بیاموزم.
هم چنان به طرف پاسگاه زید در حركت بودیم كه خمپاره‎ای در كنار ما منفجر شد. تركش آن به پایم اصابت كرد. تمام وجودم داغ شده بود. احساس می‎كردم كه دارد جان از بدنم خارج می‎شود. لحظاتی گذشت با كمی تأمل، متوجه شدم كه می‎توانم خود را حركت دهم. بلند شدم تا از سایر بچه‎ها عقب نمانم اما نتوانستم بایستم و به زمین غلتیدم. بعد در بیمارستان فهمیدم كه استخوان پایم خرد شده است. پای چپم را از ران قطع كردند. امروز خوشحالم كه پایم را در راه انقلاب و خدا داده‎ام.

حديث جبهه/ اكبر سبحاني




بازديد : 14

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 فروردين 1393 توسط Admin
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي پایگاه بسیج حضرت ابوالفضل(ع) آمل محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف