close
تبلیغات در اینترنت
شب عملیات
پایگاه بسیج حضرت ابوالفضل(ع) آمل
جهاد دامغان، مدتی قبل از عملیات والفجر 9، فعالیت مهندسی خود را آغاز كرد و شروع كرد به زدن جاده‌ای كه در پشت ارتفاعات هزارقله واقع شده بود. از آن جا كه این جاده بین نیروهای ما و دشمن قرار داشت، مقداری از آن، قبل از عملیات زده شده بود و مابقی باید با شروع عملیات كار می‌شد. من از…

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ

جهاد دامغان، مدتی قبل از عملیات والفجر 9، فعالیت مهندسی خود را آغاز كرد و شروع كرد به زدن جاده‌ای كه در پشت ارتفاعات هزارقله واقع شده بود. از آن جا كه این جاده بین نیروهای ما و دشمن قرار داشت، مقداری از آن، قبل از عملیات زده شده بود و مابقی باید با شروع عملیات كار می‌شد.
من از ابتدای جاده‌سازی در آن جا حضور داشتم. در آن منطقه، همیشه برف و باران شدیدی می‌بارید و من همواره شاهد از جان‌گذشتگی برادران راننده بودم و می‌دیدم كه چگونه با جان و دل كار می‌كنند. این نكته را هم اضافه كنم كه بر اثر بارش مداوم برف و باران، منطقه و جاده شدیداً باتلاقی شده بود و ما امیدی به مطلوب شدن وضع نداشتیم؛ اما از آن جا كه الطاف الهی همیشه با نیروهای ماست، یك هفته قبل از عملیات، تمام منطقه خشك و آماده عملیات شد.
شب عملیات فرا رسید. آن شب، به خاطر مهتابی بودن هوا، منطقه بسیار روشن شده بود و امكان این كه دشمن نیروهای ما را ببیند، زیاد بود. باز هم شكر خدا، هم زمان با حركت نیروها، ابرهای سیاه منطقه را در برگرفت و باران رحمتی شروع به ریزش كرد.
برای خاكریززنی همراه با یك اكیپ، از محور هزارقله به محور اصلی عملیات اعزام شدیم. از طرف فرماندهی تیپ ویژه شهدا به ما خبر دادند كه جهت كار به منطقه‌ای كه رزمندگان بسیج هستند، برویم. دیگر صبح شده بود. كار را شروع كردیم. هوای مه‌آلودی بود. من و شهید سعیدیان، با هم یك بولدوزر داشتیم. مسئول مهندسی تپه‌ای را جهت ادامه كار به ما معرفی كرد كه باید در آن جا 8 كیلومتر راه می‌زدیم، در حالی كه اطلاع صحیحی از پاكسازی منطقه نداشتیم.
بالاخره حركت كردیم و بعد از سه كیلومتر كه با بولدوزر رفتیم، به روستایی رسیدیم. دلم شور می‌زد. به شهید سعیدیان گفتم، نرویم جلو، چون شواهد حاكی است كه دشمن هنوز از آن تپه جلوتر است. ولی شهید سعیدیان قبول نكرد و گفت اگر دشمن در آن جا مستقر بود، به ما نمی‌گفتند به آن جا بروید. در 50 متری روستا بولدوزر را نگه داشتیم و تصمیم گرفتیم برای شناسایی به روستا برویم. داخل یكی از خانه‌های ملت محروم كرد شدیم. پر از مهمات بود. دشمنان، در خانه‌هایی كه از كردها گرفته بودند مهمات انبار كرده بودند، در همین حین متوجه یك نفر شدم كه داشت از 30 متری ما عبور می‌كرد. او متوجه ما نشد. برای این كه از وضعیت منطقه باخبر شویم، او را صدا زدیم. شهید سعیدیان به او گفت:
ـ حاج آقا، بچه كجایی؟
جواب نداد. برای بار دوم كه صدا زدیم، با تعجب برگشت و نگاهمان كرد. بعد، بلافاصله اسلحه‌اش را آماده كرد و روی رگبار گذاشت. دقت كه كردیم، از روی پوتین و شلوار او فهمیدیم كه از نیروهای عراقی است. یك لحظه به این فكر افتادم كه اسلحه‌اش را بگیرم. اما شهید سعیدیان پشت او ایستاده بود و اگر این كار را می‌كردم، ممكن بود تیر شلیك شود و به او بخورد. در این حین متوجه شدیم كه یك جیپ كه روی آن توپ 106 بود، ‌دارد به طرف ما می‌آید. از بچه‌های سپاه بودند. گفتند چون بولدوزر را بالای تپه دیدیم، فكر كردیم منطقه آزاد شده است. تا من شروع كردم به تعریف كردن ماجرا، مزدور عراقی پا به فرار گذاشت و به یكی از خانه‌ها پناه برد. هر چه اصرار كردیم كه از خانه بیرون بیاید، ‌قبول نكرد. ناچار نیروهای اسلام، او را به درك واصل كردند.

حديث جبهه/ سيد مرتضي افتخاري




بازديد : 13

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 فروردين 1393 توسط Admin
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي پایگاه بسیج حضرت ابوالفضل(ع) آمل محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف